انفجار اخیر در کابل، بار دیگر چهره واقعی حاکمیتی را آشکار کرد که بیش از آنکه تأمینکننده امنیت باشد، خود بخشی از بحران است. در حالیکه طالبان با ادعای «برقراری امنیت» قدرت را در دست گرفتند، امروز مردم افغانستان همچنان بهای سنگین ناامنی، بیثباتی و بیپاسخگویی را میپردازند.
صحنههای دلخراش از محل انفجار—اجساد بیجان، مادران گریان و کودکانی که در شوک فرو رفتهاند—نه یک حادثه استثنایی، بلکه بازتاب یک واقعیت تکراری است. واقعیتی که نشان میدهد ساختار حاکم، نه توان جلوگیری از خشونت را دارد و نه اراده پاسخگویی به مردم را.
طالبان در حالی از «امنیت» سخن میگویند که ابتداییترین وظیفه یک حکومت—حفاظت از جان شهروندان—بهوضوح نادیده گرفته شده است. این تناقض، مشروعیت ادعاهای آنان را بهشدت زیر سؤال میبرد.
از سوی دیگر، وابستگی عمیق و انکارناپذیر این گروه به پاکستان، یکی از بحثبرانگیزترین ابعاد حاکمیت فعلی است. بسیاری از تحلیلگران بر این باورند که طالبان نه بهعنوان یک نیروی مستقل ملی، بلکه در چارچوب منافع و سیاستهای منطقهای—بهویژه اسلامآباد—عمل میکنند. این وابستگی، افغانستان را از مسیر یک حاکمیت مستقل دور ساخته و آن را به میدان بازی قدرتهای بیرونی تبدیل کرده است.
در داخل کشور نیز، بهجای تمرکز بر امنیت و رفاه مردم، سیاستهای محدودکننده و سرکوبگرانه بر زندگی روزمره شهروندان تحمیل شده است. آزادیهای اساسی سلب شده، رسانهها تحت فشار قرار دارند و هرگونه صدای مخالف با تهدید و خاموشی مواجه میشود.
آنچه امروز در افغانستان جریان دارد، صرفاً یک بحران امنیتی نیست؛ بلکه ترکیبی از ناکارآمدی، سرکوب و وابستگی است. مردمی که سالها جنگ را پشت سر گذاشتهاند، اکنون با نوعی دیگر از بیثباتی روبهرو هستند—بیثباتیای که در آن نه امنیت وجود دارد، نه آزادی، و نه امید روشن به آینده.
پرسش اصلی همچنان پابرجاست:
تا چه زمانی باید مردم افغانستان قربانی سیاستهایی شوند که نه از دل جامعه برخاسته و نه در خدمت آن عمل میکند؟
سکوت در برابر این وضعیت، تنها به تداوم آن کمک میکند. واقعیت این است که افغانستان امروز بیش از هر زمان دیگر به پاسخگویی، شفافیت و رهایی از وابستگیهای بیرونی نیاز دارد—چیزهایی که در ساختار فعلی، نشانهای از آن دیده نمیشود.








Leave a Reply